ارسال خاطره از: خانم خراسانی و پدرشان آقای عین اله خراسانی
پدر من یکی از افسران نیروی هوایی ارتش بود . یک روز ایشان خیلی ناراحت به منزل آمد. وقتی از وی دلیل ناراحتیش را پرسیدیم، گفت: چند روز پیش که با همکاران  دیگر مشغول بازی والیبال بودیم، مردی به ما نزدیک شد و به دیدن بازی ما مشغول شد. بعد از مدتی آن مرد از ما خواست که با ما بازی کند ولی چون تیم نفر اضافه نمیخواست، درخواست او را  رد کردیم. آن مرد هم با فروتنی لبخند زد و چیزی نگفت و در کنار زمین به تماشا ایستاد. هر از گاهی هم توپ جمع کن ما میشد.
امروز که به سر کار رفتم، در محل آشیانه هواپیماهای جنگی مشغول تعمیر یک هواپیما بودم، مردی که چند روز پیش در زمین والیبال از ما درخواست بازی کرده بود و ما زیاد اهمیت به او نداده بودیم را دیدم و متوجه شدم آن مرد کسی جز تیمسار بابایی معاونت عملیات نیروی نیروی هوایی نبوده و من با دیدن ایشان شرمنده شدم اما آن بزرگوار با لبخند و گفتن خسته نباشید و خوش و بش در مورد والیبال با من برخورد کرد و رفتار من و دوستانم رو به روی ما نیاورد.
من چهره ی مهربان ایشان را هیچ وقت فراموش نمیکنم وقتی که توی آسانسور گیر کردم و ایشان در را باز کرد و من را که دختر بچه کوچکی بودم را با مهربانی نجات داد. من هر زمان که سریال شوق پرواز را میبینم بی اختیار اشک میریزم. یادم می آید وقتی ایشان شهید شد،  پدر ومادرم خیلی گریه کردند. پدر هنوز که هنوز است از تواضع آن شهید می گوید.  روحشان شاد و یادشان گرامی.